
سال ۱۹۳۹. «کارلوس» (تيلوه)، پسر بچه اي ده ساله، فرزند يک قهرمان جنگي جمهوري خواه، به يتيم خانه اي در منطقه اي دورافتاده سپرده شده است. اما «کارلوس» در اين جا احساس آرامش نمي کند. دلايل اين موضوع، يکي وجود سرايدار بدجنس يتيم خانه (نوريگا) است و ديگري حضور شبح يکي از ساکنان قبلي يتيم خانه به نام «سانتي».

"پروفسور آبرونیسیوس" محقق سالخورده خفاشها به همراه دستیارش "آلفرد" به دهکده ای دورافتاده در ترانسیلوانیا می روند تا خوناشامها را پیدا کنند."الفرد" عاشق "سارا" دختر جوان صاحب مسافرخانه می شود. اما او مورد علاقه کنتی عجیب است که در قلعه ای تاریک خارج از دهکده زندگی می کند و...