
این فیلم بر اساس زندگی واقعی دومینو هاروی دختر سی و پنج ساله لارنس هاروی بازیگر مشهور انگلیس ساخته شده است. دومینو هاروی با وجود تعلق به طبقه مرفه لس آنجلس، طالب زندگی پر هیجان و پر خطری است. از این رو به گروهی از جایزه بگیر ها می پیوندد. آشنایی این گروه با کلرمونت ویلیامز و سرقت ده میلیون دلار از ثروتمندی بی رحم آنها را به زودی وارد ماجرایی می کند، که فرجام اش برای بعضی از اعضای گروه جز مرگ چیز دیگری نیست...

ويتنام، سال ۱۹۶۹. «لوک» (وان دام) از دستور مافوقش، «گروهبان اسکات» (لوندگرن) براي کشتن دو ويتنامي بي گناه سر باز مي زند، و درگيري بين اين دو، منجر به کشته شدن هر دو مي شود، و اجسادشان را ميان يخ به امريکا باز مي گردانند. صحراي نوادا، زمان حال. «لوک» و «اسکات» همراه گروهي از سربازان که همگي به طور مصنوعي به حيات بازگشته اند ـ و حالا سربازان همگاني نام دارند ـ مأموريتي مشکل را به انجام مي رسانند...

«جوليان نوبل» (برازنان)، قاتل مزدور، رفته رفته نگراني ها و فشارهاي حرفه اش را بر جسم و روحش احساس مي کند و به اين نتيجه مي رسد که مشکل او بي رفيقي است. کمي بعد «جوليان» با «دني رايت» (کينير) آشنا و دوست مي شود اما وقتي «دني» از نوع کسب و کار «جوليان» باخبر مي شود هاج و واج مي ماند...

داستان فیلم در مورد زنی است به نام سامانتا. او برای دختر هشت ساله اش یک مادر ایده آل از هر نظر است. آنها زندگی آرامی دارند و سامانتا هم مشغول تدریس در یک مدرسه است. اما این روند آرام زندگی به هم میخورد. زیرا ضربه ای به سر سامانتا میخورد و او گذشته ی خودش را دوباره به یاد می آورد. به یاد می آورد که او یک مامور مخفی و بسیار با مهارت بوده است. و به زودی متوجه میشود که شخصی اجیر شده است تا او را بکشد و ...

زني به نام «ليبي» (جاد) به اتهام قتل همسرش، «نيک» (گرين وود) محکوم به شش سال زندان و پرداخت دو ميليون دلار بيمه ي عمر او مي شود. اما «ليبي» خيلي زود پي مي برد که «نيک» خودش ماجراي مرگ دروغنيش را ترتيب داده است. بنابراين اگر «ليبي» پس از آزادي از زندان «نيک» را پيدا کند و به قتل برساند، دوباره مجازات نخواهد شد...


آکیرا تندو با سه سال حضور در شرکت از جهنم، از نظر روحی و جسمی به سر می برد. همه در سن بیست و چهار سالگی. حتی دوستش از حسابداری، سائوری، نمیخواهد با او کاری داشته باشد. سپس، درست زمانی که زندگی شروع به یک ناامیدی بزرگ می کند، این اتفاق می افتد. آخرالزمان زامبی ها در ژاپن فرود می آید! آکیرا که توسط انبوهی از زامبیهای گرسنه احاطه شده است، متوجه میشود که زندگی او را برای همیشه تغییر میدهد... "صبر کنید، آیا این به این معنی است که دیگر مجبور نیستم سر کار بروم؟" اعتراف کن... به مهمانی می پردازی که انگار... به سواحل ژاپن سفر کن... حالا، آکیرا که دیگر کار کابوس وارش را ندارد، موجو خود را بازگردانده است. اجازه دهید لیست سطلی شروع شود!!