
فیلم در سال ۱۹۳۱ و درباره سه دختر نوجوان است که در غرب استرالیا زندگی میکنند. مالی و دیزی خواهر هستند و چهارده و هشت سال دارند و گریسی دخترعموی آنها که ده سالش است. آنها در شهر جیگالونگ کامیونیتی ساکن هستند که در نزدیکی حصار شماره یک قرار دارد. این حصار برای جلوگیری از خرگوشها ساخته شده است و بیش از هزار مایل طول دارد. دولت سیاستی مبنی بر گرفتن کودکان دورگه از مادرهایشان و فرستادن آنها به صدها مایل دورتر برای بردگی را به اجرا گذاشته است. این سه دختر اقدام به فرار میکنند.

«اليوت وون» (پاکستن)، ميلياردي علاقه مند به کوه نوردي، «آني گارت» (تاني) را به خدمت مي گيرد تا هم راه هم قله ي «کي ۲» در هيمالايا را فتح کنند. در ميانه ي صعود با تغييرات آب و هوايي، «آني» و «اليوت» و گروه شان غافل گير و در غاري اسير مي شوند. «پيتر» (اودانل)، برادر «آني» که در همان منطقه عکس برداري مي کرده، از ماجرا آگاه مي شود و به سرعت گروهي را براي نجات آنان گرد مي آورد...

داستان فیلم دربارهٔ یک مجرم فراری به نام ریچارد بی. ریدیک با بازی ون دیزل است که توسط یک سفینه فضایی در حال انتقال به سیارهای دیگر میباشد. اما پس از اصابت سفینه به یک دنبالهدار آنها مجبور به نشستن بر روی سیارهای همانند صحرا میشوند. بعد از این ماجرا در این سیاره، خدمه سفینه متوجه میشوند ریدیک تنها کسی نیست که آنها باید از او بترسند...