
نقاشي به نام «فين» (هوک) رابطه ي نزديکي با «استلا» (پالترو) دارد. تا اين که «استلا» ناپديد مي شود و «فين» دل شکسته، از فرط افسردگي هفت سال از نقاشي کردن دست مي کشد. پس از مدتي «فين» به نيويورک مي رود و تصميم مي گيرد ظرف ده هفته تابلوهايي را براي نمايشگاهي خلق کند. در همين حال دوباره «استلا» را مي بيند که اکنون با مردي ثروتمندي به نام «والتر» (آزاريا) زندگي مي کند...

در جریان سفر با کشتی تایتانیک، «رز» (وینسلت)، دختری از خانواده ای ثروتمند که برای ازدواجی اجباری رهسپار امریکاست، اقدام به خودکشی می کند. اما «جک» (دی کاپریو)، مسافری فقیر از قسمت درجه ی سه کشتی، او را نجات می دهد. این دو به یکدیگر دل می بندند. کمی بعد، تایتانیک به یک کوه یخ شناور بر می خورد و رفته رفته غرق می شود....

در سال ۱۸۳۸، الیزابت زیبا می پذیرد فرزند یک مرد ناشناس را به دنیا بیاورد و در ازایش آن مرد بدهی های پدرِ الیزابت را پرداخت کند. هنگام تولد همانطور که از قبل موافقت کرده بود، الیزابت بچه را تحویل داده و دیگر او را نمی بیند. هفت سال بعد او به عنوان پرستار همان دختر استخدام می شود و...

یک زن فقیر که مجبور شده است بین زندگی با عمه ثروتمندش و مردی خبرنگار که او را دوست دارد یکی را انتخاب کند با یک زن آمریکایی که وارث ثروتی است دوست میشود. وقتی که او متوجه میشود که این زن آمریکایی عاشق معشوقع خبرنگار او شده و همچنین متوجه میشود که این زن آمریکایی بزودی میمیرد, متوجه میشود که فرصتی بدست آورده که میتواند هم ثروت و هم کسی که اورا دوست, هر دو را با هم داشته باشد.