
«تراویس آندرسن» (استنتن) که چهار سال پیش گم شده، در یک شهر کوچک مرزی پیدا می شود. «والت» (استاکول)، برادر کوچک ترش که سرپرستی پسر هفت ساله ی «تراویس» – «هانتر» (کارسن) – را به عهده دارد او را نزد خود می آورد. «تراویس» می خواهد به دنبال همسرش، «جین» (کینسکی)، برود که او نیز چهار سال پیش ناپدید شده...

هنگ کنگ. «بازرس وونگ» (بيل تونگ) تلاش مي کند به يکي از قاچاقچي هاي بزرگ مواد مخدر، به نام «چو تائو» (يوئن) که به تازگي دستگير شده بباوراند که يکي از هم دستانش، «سلينا» (لين) قرار است در دادگاه عليه او شهادت دهد. به اين اميد که «چو» نقشه ي سوء قصد به جان «سلينا» را بريزد. از طرف ديگر «وونگ»، مأمور پليس، «کاکويي چان» (چان) را مأمور محافظت از جان «سلينا» مي کند...

بلاروس، نزديک مرز لهستان، سال ۱۹۴۳. پسر نوجواني به نام «فلوريا» (کرافچنکو) تفنگي را از زير خاک بيرون مي آورد تا به پارتيزان هايي که، به رهبري «کوساچ»، در جنگل مخفي شده اند، بپيوندد. نيروهاي نازي به منطقه يورش مي برند و پارتيزان ها عقب مي کشند تا خود را براي يک ضد حمله آماده مي کنند.

در پی برخورد زیردریایی هسته ای مونتانا با یک شیء ناشناخته در قعر اقیانوس، گروهی از متخصصان از جمله «لینزی بریگمن» (مسترآنتونیو) و شوهرش، «باد» (هریس) که مدتی است رابطه شان به سردی گراییده، به تحقیق و کاوش درباره ی این پدیده می پردازند. «لینزی» فکر می کند یک نیروی هوشمند غیرزمینی در قعر دریا حضور دارد…

سال ۱۹۲۹. «موسوليني» (استايگر)، «ژنرال گراتسياني» (ريد) را به سمت فرماندار ليبي منصوب مي کند؛ جايي که اعراب باديه نشين تاکنون در برابر استعمار ايتاليا مقاومت کرده اند. ورود «گراتسياني» با حمله اي به رهبري «عمر مختار» (کويين) هم زمان مي شود که در آن به نيروهاي ايتاليايي تلفات و خسارات سنگيني وارد مي شود...