
هنری کودکی است که دلش می خواهد گانگستر شود و برایش گانگستر شدن مهم تر از رئیس جمهور آمریکا شدن است. او عاشق زندگی پر زرق و برق، اتومبیل های شیک و گران قیمت و قدرت و نفوذ گانگسترهاست. هنری کارش را به عنوان پادو شروع میکند اما علیرغم ریشه ایرلندی اش به تدریج پلکان قدرت را در خانواده مافیایی ایتالیایی تبار نیویورک طی میکند. او به همراه جیمی و تامی، دوستان دیگر گانگسترش، حلقه کوچک صمیمانه ای تشکیل میدهند که هیچ غریبه ای اجازه ورود به آن را ندارد...

کوین کاستنر در نقش یک سرباز آمریکایی بعد از شرکت در جنگ و نشان دادن شجاعت خود جایی را برای سکونت دور از مردم انتخاب میکند، به مرور زمان با سرخپوستها ارتباط برقرار میکند و عامل این ارتباط هم زنی سفیدپوست است که چند سرخ پوست خشن در زمان کودکی پدر و مادرش را به قتل رساندند و حال وضعیت روانی مناسبی ندارد.

«پل شلدون» ( کان ) پس از تمام کردن شخصي ترين رمانش، در منطقه ي کوهستاني کلرادو در کولاک برف تصادف مي کند. «آني ويلکس» ( بيتس ) که قبلا پرستار بوده، «طرفدار شماره ي يک» رمان هاي عاشقانه ي شلدون و قهرمانش، «ميزري» است، او را نجات مي دهد و در خانه ي خود زنداني مي کند...

داستان فیلم مربوط به دکتر روانشناسی است که با استفاده از علم روانشناسی میتواند محیط اطراف خود و انسانهای آن را تحت تأثیر قرار دهد و خیلی راحت بر آنها مسلط شود. کم تر کسی میتوانست جلوی او طاقت بیاورد وی علی رغم کارهایش فردی آزادی خواه بود و میخواست مانند بقیه انسانها زندگی کند ولی پلیس مسئله را بسیار خطرناک دانسته بود و سعی میکرد وی را در زندانهای امنیتی نگهداری کند . وی به خون خواری نیز معروف شده و در مواردی به کندن پوست صورت، جویدن گردن و رگهای قربانی نیز دست میزد.

دریای یونان،جنگ جهانی دوم.یک کشتی ایتالیایی سربازان را در جزیره ای کوچک پیاده می کند،ماموریتشان شناسایی کشتیهای دشمن برای مواقع حمله میباشد .دهکده واقع در جزیره به نظر می رسد متروک میباشد و سربازان هیچ دشمنی نمی بینند به همین دلیل راحت و آسوده می شوند.ولی وقتی کشتی آنها توسط دشمن نابود میشود و سربازان خود را تنها می بینند همه چیز تغییر میکند...

«جادي» (ويتاکر)، سرباز سياه پوست انگليسي را اعضاي ارتش آزاديبخش ايرلند مي ربايند و محکوم به اعدام مي کنند. «فرگوسن» (ري)، مأمور اجراي حکم، عامدانه به «جادي» مهلت فرار مي دهد. با اين همه «جادي» برحسب تصادف کشته مي شود. حالا «فرگوس» به لندن مي رود و سراغ «ديل» (ديويدسن)، دوست «جادي» را مي گيرد...

زانا بریسکی، عکاسی است که برای عکاسی از خانههای فحشا وارد محلهی ردلایت، در کلکته میشود. اما ساکنین آن تمایل ندارند کسی از آنان عکس بگیرید، چرا که این محلات پر از اعمال خلاف قانون هستند. زانا با کمک بچههای آنها بر این مشکل فائق میآید. او بچهها را در کلاسی بهمنظور آموزش عکاسی گرد میآورد و به هرکدام یک دوربین عکاسی میدهد. سپس از بچهها میخواهد که عکس بگیرند و دربارهی عکسهای خود یا دیگران اظهارنظر بکنند. به همین طریق صمیمیتی میان بریسکی و بچهها ایجاد میشود. بریسکی بلافاصله درگیر نگرانیهایی دربارهی زندگی آیندهی بچهها میشود که پیش از هر چیز تحتالشعاع تحصیل آنهاست. بریسکی تلاش میکند برای بچهها مدرسهای مناسب بیابد و عکسهای بچهها را برای کسب درآمد به نمایش بگذارد. در این مسیر با موانعی مواجه میشود…