

سراسر زندگی ما وابسته به برق و الکتریسیته است . اگر روزی برق را از دست بدهیم چه اتفاقی می افتد ؟ Revolution حکایت روزی است که زمین بر اثر سانحه ای به طور ناگهانی از نعمت برق محروم میگردد و همه جا در تاریکی فرو میرود . زمین مجددا به دوران خاموشی و تاریکی ها فرو میرود . هواپیما ها سقوط میکنند , بیمارستان ها تعطیل میشوند و از همه بدتر ارتباطات به کلی غیر ممکن میشوند . حال بزرگترین مشکل این است که بدون تکنولوژی مدرن چگونه میتوان دلیل این حادثه را پیدا کرد …

«چارلی» ( هیو جکمن ) یک بوکسور حرفه ای سابق است که اینروزها بجای خودش، رباتها را به رینگ مبارزه می فرستد. این نوع مسابقه که از محبوبیت فوق العاده بالایی برخوردار است، مدتهاست که تبدیل به میدانی برای عرض اندام انسانها به وسیله رباتها شده و پیروزی در آن هم مزایای خوبی برای برنده دارد. چارلی که ربات خود را برای مسابقات آماده می کند، ناگهان با پسری ۱۱ ساله مواجه می شود که ادعا می کند پسر واقعی اوست...


«ریک» یک افسر پلیس است که بعد از گلوله خوردن در حین ماموریت، چندین ماه در بیمارستان بیهوش بوده است. وقتی که او بیدار می شود، می فهمد که دنیای اطرافش توسط زامبی ها (مرده های متحرک) تسخیر شده است، و به نظر میرسد که او تنها شخص زنده است. او برای پیدا کردن خانواده اش به شهر آتلانتا می رود، و در آنجا به گروهی از بازمانده ها بر می خورد که در خارج از شهر ساکن شده اند. همسرش «لوری» و پسرش «کارل» و همینطور بهترین دوستش، «شین» در میان بازمانده ها هستند. اکنون او بهمراه دیگر بازمانده ها باید در دنیایی که پر از مرده های متحرک است، راهی برای زنده ماندن پیدا کنند...


Michael Westen (جاسوس!) وسط یک عملیات توی نیجریه، حکم سوختگیش رو دریافت میکنه! «به عنوان جاسوس وقتی میسوزی، نه پولی داری، نه کاری، نه سابقهی کار، هرجایی ولت کنند مجبوری همونجا بمونی. روی هرکسی که هنوز باهات صحبت میکنه حساب میکنی. خلاصه تا وقتی نفهمی که چه کسی تو رو سوزنده هیچ جا نمیری.» مایکل رو وسط Miami ولش میکنند. زادگاهش، جایی که مادرش و برادرش زندگی میکنند. تمام تلاشش اینه که بفهمه کی حکم سوختگیش رو داده. این وسط برای اینکه زندگیش بگذره با کمک دو نفر از دوستانش عملا نقش Private detective رو هم بازی میکنه. روایت قصه، اول شخص هست. خود مایکل قصه رو روایت میکنه...