
"فرانک الگین" بازیگر و خواننده ای که در کار خود موفقیتی حاصل نکرده پس از پیشنهاد "برنی داد" کارگردان برای بازی در فیلم موزیکال جدیدش فرصتی برای مطرح کردن خود بدست می آورد.اما "فرانک" که بسیار متزلزل بوده و به الکل روی آورده حتی از کوچکترین مسئولیتهایش شانه خالی کرده و آنها را به عهده همسرش "جورجی" می گذراد...

"مت دورکس" گله داری بزرگ به یک کارخانه ذوب مس که آبهایش را آلوده می کند حمله کرده و سپس دارائیهایش را بین پسرانش تقسیم می کند.یکی از پسرانش به نام "جو" مسئولیت حمله را پذیرفته و سه سال به زندان فرستاده می شود."مت" بر اثر حمله ای قلبی از دنیا رفته و "جو" تصمیم به انتقام می گیرد...

سال ۱۸۶۳. « سروان روپر » ( هولدن ) افسر ارتش شمالىهاست كه در قلعهاى در آريزونا ، مسئوليت اسراى جنوبى را به عهده دارد. او به دليل رفتار خشنى كه با اسرا و فرارىها دارد، مورد تنفر جنوبىها و حتى همقطاران خودش است. تا اين كه « كارلا فارستر » ( پاركر ) براى عروسى دوستش، دختر فرمانده، به قلعه مى آید. اما او در واقع جاسوس جنوبی هاست...