
پدری که در طول زندگی اش عاشق قصه گویی بوده و همواره قصه های شیرینی از زندگی خود برای روایت کردن دارد و پسری که تمام قصه های پدر را زاییده ذهن او و کذب می داند و از اینکه همواره در طول زندگی اش مجبور بوده به این داستانهای دروغین گوش بدهد خسته شده، او فکر می کند که هیچ چیز از زندگی واقعی پدرش نمی داند و حالا که خودش در آستانه بچه دار شدن است دوست دارد به واقعیت زندگی خود وپدرش آگاه شود. حالا پدر در آستانه مرگ است و قصه ها هم رو به پایان...

«آدامز هانتر» (ويليامز) جواني ناآرام است که در يک کالج پزشکي مشغول تحصيل مي شود، اما شيوه ي رسمي و برخورد سرد و حرفه اي پزشکان با بيماران را نمي پسندد و معتقد است که بيماران در رابطه اي اين چنين با پزشکان، بهبود نمي يابند. او پس از اخذ مدرک و شروع طبابت، رابطه ي عاطفي و درمان روحي را نيز با تجويز دارو هم راه مي کند و حتي گاهي اوقات به لودگي براي بيماران روي مي آورد.

«مارتين برني» (برگين)، شوهر «لورا» (رابرتس)، دچار پارانوياست و سخت نسبت به همسرش احساس مالکيت دارد. شبي يکي از دوستان از آن دو دعوت مي کند تا نيمه شب با قايقي تفريحي در دريا گشتي بزنند. طوفاني ناگهاني در مي گيرد و «لورا» به آب مي افتد. ديگران فکر مي کنند او غرق شده اما «لورا» با نام جعلي «سارا واترز» به شهر کوچکي در آيوا مي رود...