

راس پولدارک تصمیم میگیرد برای اینکه به جرم قاچاق محاکمه نشود، دختر مورد علاقه اش الیزابت را ترک میکند و به ارتش ملحق شود. وقتی ۳ سال بعد به خانه بر میگردد متوجه میشود که پدرش مُرده، خانه بزرگ آنها ویران شده، ثروتشان از دست رفته و معشوقه اش به نامزدی پسر عمویش در آمده است. او در راه برگشت به خانه دختری را از کتک خوردن نجات میدهد و او را به عنوان خدمتکار آشپزخانه استخدام میکند، اما همشهریهایش از برگشتن بچه پولدار شهرشان که قصد پس گرفتن موقعیتش اجتماعیش را دارد زیاد راضی نیستند و همین باعث ایجاد بر خوردهایی بین آنها و راس میشود که عواقب ناخوشایندی را برای وی در پی دارد...

افسر عملیات ویژه ی بازجویی جیمیویکرز پس از مدتی بالاخره موفق میشود تا گروه خلافکاری که خانواده اش رو کشته اند ردیابی و پیدا کند. اما با نزدیک شدن پلیس و یگان سابقش که به دنبال او هستند او باید وقت کافی برای خودش جور کند تا به چنگ آنها نیافتد و بتواند انتقامش را از آن گروه بگیرد و...

در سرزمینی که سفید برفی زندگی می کند وی تنها شخصی است که از ملکه آن سرزمین زیباتر است و به همین دلیل، ملکه قصد کشتن سفید برفی را دارد. از این رو ملکه یک شکارچی ماهر را برای کشتن او می فرستد. شکارچی که در میابد نمی تواند این دختر بی گناه را به قتل برساند، تصمیم می گیرد به او در شکست دادن ملکه ی شرور کمک کند...