
کارگردانی به نام فردریش مونرو ، مشکلاتی را در به پایان رساندن فیلمی صامت و سیاه و سفید درباره لیسبون به مشکل برمیخورد . او با دوستش فیلیپ وینتر تماس گرفته و درخواست کمک میکند . بعد از یک هفته که وینتر به لیسبون میآید ، در مییابد مونرو ناپدید شده و فیلمش همچنان ناتمام مانده است . وینتر تصمیم میگیرد بماند و به مونرو در به پایان رساندن فیلم کمک کند ...

این فیلم مدرکی از پیچیدگی بینهایت طبیعت است که داستان دو آدم خیال پرداز و یک سگ را دنبال میکند که به یک سفر پر از ماجرا برای یافتن تعادل و هماهنگی در زندگی و سرزمینشان میروند. وقتی وغ وغ کردن سگ محبوبشان باعث گرفتن اخطار تخلیه از آپارتمان کوچکشان در لس آنجلس میشود، آنها تصمیمی میگیرند، که آنها را به بیرون از شهر و در تپههای بخش ونتورا میبرد. آنها ساده لوحانه تلاش میکنند متمایزترین مزرعه در نوع خود را در همزیستی کامل با طبیعت بسازند. اما زمینی که انتخاب کردند، کاملا از مواد مغذی خالی شده و از خشکسالی بی رحمانهای رنج میبرد. فیلم شرح وقایع هشت سال کار دیوانه کننده و آرمان گرایی غیرعادی را تعریف میکند؛ در حالی که آنها تلاش میکنند آرمان شهری که میخواهند را بسازند، باغی از ده هزار درخت و دویست محصول متفاوت بکارند، و...