
سال ۱۹۶۰. پس از چندين بار اقدام به فرار، «فرانک ماريس» (ايست وود) را از زندان آتلانتا به آلکاتراز منتقل مي کنند و «رئيس زندان» (مک گوهان)، که به زندانش مي نازد، به او مي گويد که هرگز کسي از آن جا فرار نکرده و فرار هم نخواهد کرد. اما در اين جا نيز «فرانک» تصميم مي گيرد که فرار کند...

«کُنت دراکولا» (هامیلتن) مجبور به مهاجرت به نیویورک است، زیرا کمیساریای خلق میخواهد قصر او در ترانسیلوانیا را به ورزشگاه تبدیل کند. «دراکولا» با دیدن عکس مانکنی بهنام «سیندی سوندهایم» (سینت جیمز) روی جلد مجلهای، دلباخته او میشود و خیلی زود نوکرش، «رنفیلد» (جانسن) ترتیب ملاقاتش را با «سیندی» میدهد و کمکش میکند تا از بانک خون «غذا» تهیه کنند. «سیندی» که تحت تأثیر شخصیت «دراکولا» قرار گرفته، با او میرود و «دراکولا» با اولین گاز میفهمد که عشق بزرگش را پیدا کرده است. «سیندی» که زندگی بیبندوباری داشته، از اضطراب همسر و مادر شدن پیش روانپزشکی بهنام «جف رُزنبرگ» (بنجامین) رفته و...