
« بوريس لرمونتوف » ( والبروك ) مدير موفق برنامه هاى نمايشى با « جوليان كراستر » ( گورينگ ) آهنگساز با استعداد در باله ى جديدى به نام « كفشهاى قرمز » هم كارى مى كند . در اين نمايش بالرين جوان اما خوش آتيه ، « ويكتوريا » ( شيرر ) ، نقش اصلى را اجرا مى كند . « جوليان » و « ويكتوريا » دل باخته ى يك ديگر مى شوند و « لرمونتوف » دچار حسادت مى شود... شر

خانوادهای ایرلندی که به کار چوپانی مشغولند، از جنبههای مختلفی درگیر نبرد میشوند: کشمکشهای درونی، دشمنی و کینه بین اعضای خانواده، و رقابت با یک کشاورز دیگر. مفاهیمی چون پدرسالاری، میراث خانوادگی و تکرار آسیبهای روحی بین نسلها، همگی در بستر فرهنگ ایرلند و با نگاهی از این منظر، مورد بررسی قرار میگیرند.

در حالی که بریتانیا عمیقاً درگیر یک جنگ سرد دوم است، وزارت دفاع این کشور به دنبال یک سلاح تحولآفرین میگردد. برنامهنویس وینسنت مککارتی ناخواسته پاسخی برای این نیاز ارائه میدهد: «ماشین»، یک سایبورگ فوقالعاده قدرتمند. اما هنگامی که یک اشکال برنامهنویسی باعث نابودی آزمایشگاه او میشود، مککارتی تلاشهای وسواسگونه خود را به زیرزمین منتقل میکند، دور از چشمهای کنجکاو.